تبليغاتX
اینترنت برای همه

 

 

+ نوشته شده توسط ناصر بهمنی در جمعه چهارم اسفند 1385 و ساعت 23:32 |

 

در مشرق عشق دشت خورشيد تويي

در باغ نگاه ياس اميد تـويـي

در بين هزار پونه آنكس كه مرا

چون روح نسيم زود فهميد تويي

 

 

+ نوشته شده توسط ناصر بهمنی در جمعه چهارم اسفند 1385 و ساعت 23:12 |
 

 

حقيقت تلخ است اما نه به تلخی تنهايی

تنهايی سخت است اما نه به سختی جدايی 

+ نوشته شده توسط ناصر بهمنی در جمعه چهارم اسفند 1385 و ساعت 23:7 |
 

 

حتما بخوانيد..  حتم دارم كه هيچ يك از ما اينگونه نيستيم  وبا دعا از خدا مي خواهم كه هيچ كس را محتاج نامردان نكند 

 

 

هديه اي كه دل مي آزارد به جاي اينكه دلي را شاد كند

 

دلش مي خواهد اين روزها زودتر تمام شود. صداي همهمه مردم، لحن تصنعي مجري تلوزيون كه سعي مي كند با فرياد و با خواندن شعر به همه بگويد ببينيد ما چقدر خوبيم!! ما هميشه به فكر هم نوعانمان هستيم چقدر برايش آ‍زار دهنده است.. زرق وبرق هدايا چشمش را آزار مي دهد مجري تقريبا داد مي زند ما هميشه به ياد مستضعفان كشورمان هستيم و از كودكي مي پرسد: براي چي به اينجا آمده اي؟ كودك با هيجان به دوربين خيره مي شود و ميگويد : با مامانم اومديم به مستضعفا و يچه هايي كه چيزي ندارند و فقيرند كمك كنيم . مادرش هم با لذت به كودك نگاه مي كند و مي پرسد آقا كي پخش مي شه .. و صدايش در جمعيت گم مي شود.. از اين كلمات حالش به هم مي خورد وقتي به اول مهر نز ديك مي شود غم تمام دلش را مي گيرد از نداشتن كيف و كفش آنقدر اندوه ندارد كه از شنيدن اين كلمات . اين روزها با جشن عاطفه ها انگار او و خواهر و برادرانش با بقيه دنيا فرق دارند . ذهن كوچكش پاسخي نمي يابد تلوزيون سياه و سفيد و داغونشان را خاموش مي كند از خير تام و جري هم مي گذرد .  به كوچه مي رود دوست ندارد دورتر شود زيرا همه  جا پر است از عاطفه و نيكوكاري و او سرش گيج مي رود  هر سال  آن خاطره وحشتناك برايش تازه مي شود و دلش به درد مي آيد ، آن روز را خوب به ياد داشت چقدر شاد بودند كه براي الين و شايد آخرين بار به سينما مي روند فكر مي كرد بابا حسابي پس انداز كرده بود انگار لذتي از اين بالاتر وجود نداشت از يك هفته پيش كه فهميده بود قرار است به آرزويش يعني رفتن به سينما برسد خواب نداشت ژاكت قهوه اي اش را كه  پوشيد زودتر از همه دم در حاضر شد همه چيز خوب بود و همه بودند مامان بابا و... به سينما كه رسيدند خيلي شلوغ بود مامان مي گفت امروز ارزونتر است چه خوب مي شد كه هميشه سينما ارزان تر بود! سر جايش كه نشست يك نفر جلوي ديدش را مي گرفت طاقت نياورد و گفت آقا مي شه سرت رو بياري پايين ؟ مرد نگاه همراه با عصبانيت و اخمي به او كرد و جوابش را نداد ناگهان كودك آن مرد به او نگاه كرد و بلند گفت : ا بابا اين همون ژاكت منه كه براي جشن عاطفه ها داديم به فقيراا !!  كودك مدام به او نگاه مي كرد و با صداي بلند  به دختر بچه كناريش گفت : آره ببين بالاي شانه اش سوخته بود مامان گفت ديگه نمي شه اين رو پوشيد من هم دادم به مشتضعفا. چند نفر هم برگشتند و به او زل زدند و بعد با نگاهي ترحم آميز سري تكان دادند.بالاخره مادر پسر بچه متوجه شد و او را ساكت كرد .

 در دلش غوغا بود يادش رفت كه در سينما نشسته جايي كه هميشه آرزويش را داشته ، در صندلي آرزوهايش غرق شد. سينما تاريك شد همه ساكت بودند و هيچ كس قطرات مرواريد ي را كه به زمين افتاد جمع نكرد... 

... 

 

 

+ نوشته شده توسط ناصر بهمنی در جمعه چهارم اسفند 1385 و ساعت 22:47 |

 

ای خدا

 

ای رازدار بندگان شرمگینت

ای توانایی که بر جان و جهان فرمانروایی

زین جهان تنها تو با سوز دل من آشنایی

 اشک میغلتد به مژگانم ز شرم روسیاهی

 ای پناه بی پناهان مو سپیدی رو سیاهم

بر در بخشایشت اشک پشیمانی فشانم

 

 

+ نوشته شده توسط ناصر بهمنی در جمعه چهارم اسفند 1385 و ساعت 20:2 |

 

دود اگر بالا نشیند کسر شان شعله نیست

جای چشم ابرو نگیرد گر چه او بالاتر است

شست و شاهد هر دو دعوی بزرگی میکنند

پس چرا انگشت کوچک لایق انگشتر است !

 

+ نوشته شده توسط ناصر بهمنی در جمعه چهارم اسفند 1385 و ساعت 19:54 |

 

می خواستم اسمتو روی سينه ام خال کوبی کنم

اما ترسيدم که

 صدای قلبم تو رو اذيت کنه

 

+ نوشته شده توسط ناصر بهمنی در جمعه چهارم اسفند 1385 و ساعت 19:52 |

 

بنده عشق آن که شد از بند غم آزاد گشت

این سخن آویزه گوشم ز یک استاد گشت

                در جهان بس کاخهای صد ستون ویرانه گشت

                 بیستون ویران نگردد چون ز عشق آباد گشت

                                           گام اول در ره شیرین به خون غلتیدن است

                                        ورنه هر کس صخره ای بشکافت کی فرهاد گشت

 

+ نوشته شده توسط ناصر بهمنی در جمعه چهارم اسفند 1385 و ساعت 19:48 |

 

خداحافظ گل همواره در یادم . خداحافظ

نگار خوش خط وخالم . پریزادم .خداحافظ

اگر چه حتم دارم که مرا از یادخواهی برد

ولی هرگز نخواهی رفت از یادم خداحافظ

ترا با لحظه های سبز و شیرینت رها کردم

و خود چون برگ پاییزی که افتادم خداحافظ.خداحافظ .خداحافظ.خداحافظ....

 

+ نوشته شده توسط ناصر بهمنی در جمعه چهارم اسفند 1385 و ساعت 19:41 |

 

 

    درياي شورانگيز چشمانت چه زيباست

 

                      آنجا كه بايد دل به دريا زد همين جاست

 

 

+ نوشته شده توسط ناصر بهمنی در جمعه چهارم اسفند 1385 و ساعت 16:31 |

آزمودم زندگی دشت غم است

   شادیش اندوه,عیشش ماتم است

   عمر کوتاه,آرزوها بس زیاد

   کارها بسیار,فرصتها کم است...

 

 

+ نوشته شده توسط ناصر بهمنی در جمعه چهارم اسفند 1385 و ساعت 1:22 |

از پرنده ها سراغت را گرفتم ماه را نشانم دادنداز ماه پرسیدمت ستارگان را نشانم دادند از ستارگان پرسیدمت خورشید را نشانم دادند عاقبت یافتمت افسوس وقتی به خورشید رسیدم بالهایم سوخته بود و زیبایی نداشتم که دلت را بدست آورم پس مثل همیشه خسته تنها در گوشه ای سرد و غمگین بدن و روح عاشق و خسته ام را به خاک خواهم سپارد

 تا شاید روزی قطره اشکی برای عاشق همیشگیت بریزی

+ نوشته شده توسط ناصر بهمنی در یکشنبه سی ام بهمن 1384 و ساعت 0:23 |


Powered By
BLOGFA.COM